گوش ما عمری لبالب از شعار
گشته لبریز از شعاری بیشمار
قفل را میگشاید از امید
هر که آید با زبان یا با کلید
جملگیشان میسراید یک نوا :
من تجارت مینمایم با خدا
من حضورم را دلیلش خدمت است
من مرامم بینصیب از قدرت است
من چنان کاری کنم در اشتغال
نسل بیکاری بگردد انحلال
من رسانم نفت را بر سفرهها
من گذارم مرهمی بر قرحهها
من دکلها را شبی پیدا کنم
شب چو طی شد عاملش رسوا کنم
من سه چندان میکنم یارانه را
من گلستان میکنم غمخانه را
من نجومیهر که بستاند حقوق
میدمم نامش به سرنا یا به بوق
من چنان مسکن بسازم بر وفور
تا غم مسکن کنم از دل به دور
من دهم جان ریشههای اقتصاد
ریشه کن با تیشه بنمایم فساد
در اداراتی که باشد رشوه گیر
من بتابم گوششان را همچو شیر
من تورم را نمایم تک رقم
غم نماند بهر اطعام شکم
من به کسب و کارتان رونق دهم
من بخیلان وطن را دق دهم
الغرض من این چنین و آن چنان
من منش را میبرد تا کهکشان
ما به امید تحقق خوشدلیم
منتظر بر دفع رنج و مشکلیم
ای دریغا چون شود آرا نصیب
خاطرش با این شعاراتش غریب
مردمان دیگر فراموشش شود
شهد قدرت یار آغوشش شود
ما چو سابق وضعمان ماند فجیع
فصلها دائم شتا، بی یک ربیع
کی تحقق میپذیرد وعدهها !
آن خدا داند، خدا داند، خدا ...
سید حمیدرضا خوشدل
چاپ در روزنامه مردم سالاری 25 اردیبهشت 96